تخته ,پاره ,باشی ,فریاد ,چنین ,گفته ,تخته پاره ,برسمیت بشناسد ,یعنی اینکه ,بودن یعنیمی دانی؟ آدم بودن یعنی سرگردانی، یعنی اینکه به "جبر" می آیی تا به" اختیار" تظاهر کنی، یعنی اینکه معلقی بین دو مسیری که نه دلت رضا می دهد که در آن شک کنی و نه عقلت همراهت می شود که به آن یقین داشته باشی. آدم بودن یعنی این تناقض همیشگی که آرامشت را در فراموشی و بیقراری ات را در هوشیاری ها تجربه کنی. آدم بودن بارگرفتن نطفه از همه آن چیزهایی است که آسمان و کوه و زمین از زایمانش می ترسند و آدم، این آدم نحیف این آدم تنها که در نسوج هرچه می آفریند، فریاد می زند که: تنهاست که ضعیف است که شکننده است، روزی صدبار از آن بار می گیرد و چنان سخت زایمان می کند که هیچ موجودی چنین بار بر زمین نگذاشته و عجیب که آدم ها همه از این همه درد و از این همه تنهایی فریاد می زنند اما هیچکدام فریاد دیگری را نمی شنوند و رنج دیگری را نمی بینند و این از همه سخت تر است که بر درد مشترکی فریاد بزنی که از تصور مالکیت منحصر این آفت، راه فرار نداشته باشی.
آدم بودن جدای از آن" آدم اخلاقی "، جدا از آن "انسان کامل" که اگر واقعا کامل باشد، تجلی بزرگترین نقص عالم است، چیز پیچیده و سختی است. چیزی مثل مخلوطی از ترس و حیرت و مرگ که سه تایی دست به دست هم می دهند تا یک مسافر جداافتاده از یک کشتی مدفون میان امواج را روی همان تخته پاره ای که نمی داند جهت و مقصدش کجاست ، دست رشته کنند.
آدم که باشی و بدانی این همه را به پای ات نوشته اند و بیم موجی این چنین در تقدیرت است، ساحل امن خود را نه در کناره های این بحر ناتمام که در مسافری می جویی که چون تو بر تخته پاره سرگردانی است . آدم که باشی قرار از بی قرار، می جویی و صحبت مسافرِ مرکبی را غنیمت می دانی که چون تو بر تخته پاره جداافتاده از کشتی هستی، سوار است.
عشق یک چنین چیزی است . رسیدن اتفاقی به جداافتاده ای که در این بدبیاری هم سرنوشت توست. این است که وقتی سخن از عشق می آید، گویی از آشوب و تشویش سخن گفته اند و وقتی از نیک بختی و سلامت سخن می گویندگویی روایتگران آن، توفان زدگانی هستند که فقط پنبه خیال ِ ساحلی را که هیچکس آن را ندیده ، می زنند.
گفته اند که عشق صدای فاصله های پر از ابهام است و نگفته اند که این فاصله اسیر امواج یک دریای پرتلاطم است یا جایی حایل بین دو نقطه که باید آرامشی را برمی انگیخته اند و نیانگیخته اند. گفته اند که عشق چون صدای "تراق" شاخه شکسته روایت" فراق" انسان جدا افتاده است و نگفته اند که این شاخ شکسته همان آدميزاده و ملجا چوبين گرفتار توفان است یا آن گریزگاه میان دو هیچ .
گفته اند که عشق ، اتفاق است و نگفته اند که این اتفاق تلاقی دو تخته پاره ای است که معلوم نیست کجا و کی و چگونه باز به هم می رسند. آدم بودن یک چنین چیز دیر فهمی است عشق هم همینطور. زندگی که از ابتدا تا انتهایش در حسرت ساحل و آفتاب و آرامش بچرخد، شوخی بدی است که با آدمی کرده اند و امیدی واهی که در برابر چشم آدم تشنه، به رنگ سراب کشیده اند.
زندگی که "اتفاق" را برسمیت بشناسد در جایی که انتظارش نمی رود، توفان را برسمیت بشناسد در زمانی که حتا گمانش نمی رود و "دیدار" را در جاییکه ظن" دیدار" هم نمی رود و آن صحبت و آن "لحظه" و " او" را برسمیت بشناسد اما، چیزی است که می شود در آن به صحبت" حضرت عشق" خوش گذراند و ساحل را از قاموس ، روزهای پر تلاطمش زدود. زندگی همیشه همانی است که روایتش نمی کنند، عشق هم .

««صحبت غنیمت است
به هم چون رسیده ایم
تا کی دگر به هم رسد این تخته پاره ها؟!»»

صائب تبریزی

منبع اصلی مطلب : شانتاژ
برچسب ها : تخته ,پاره ,باشی ,فریاد ,چنین ,گفته ,تخته پاره ,برسمیت بشناسد ,یعنی اینکه ,بودن یعنی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : آدم بودن ...